|
بهترین عشق دنیا تویی هما جونم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود
فقط برای هما فریبا , فرهاد , فرامرز و فرشاذ عزیز
بهشت زیر پای مادر است ولی آرامش بهشت در آغوش پدر است درگذشت پدر عزیزتون رضــــا همـــاپــور رو تسلیت میگیم من از تو یاد گرفنم در میان هر نوع انسانی چه خوب و چه بد زندگی کنم ولی به آنها نه وابسته بشوم نه آنها را تمام آرزویم قرار دهم.من از تو یاد گرفتم که رویا داشته باشم و برای رسیدن به آن تلاش کنم.هر وقتی که تمام امیدم را از دست می دادم کمکم می کردی به یاد بیاورم که هدفم چیست و چرا باید باز هم تلاش کنم .روزها می گذرد و من هر روز چیز تازه ای می فهمم و تمام فهمیدن هایم را مدیون تو هستم.گاهی فکر می کنم چه قدر شبیه تو هستم ولی فقط چند لحظه می گذرد تا من بفهمم صبر من در برابر تو مثل قطره در مقابل دریاست. |+| نوشته شده توسط هماوعلی در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ساعت 1:11 |
اگر به خانهء من ميروی بهار بياور هزار کوچه لبالب ز خوشه خوشهء خورشيد چمن چمن پر از آواز سبز سبز قناری دريچه ها پر از آن آبی مشبک من کن هوای تازه و نمناک دره دره وحشی چو آفتاب نشيند به شانه های هريوا شبی بدزد شميم تمام تاکبنان را طنين شکوه خيل کبوتران خدا را سلام من برسان بر اسير درهء يمگان چهار خمکده از باده های تلخ نرون را عبير و عنبر و عود و سپند و مشک و قناويز ز کوچه باغ پر از ياد خاطرات قديمی * * * * * چه ياوه بافته ام من چه انتظار غريبی ز کوی و برزن من مشت مشت خاک پر از خون |+| نوشته شده توسط هماوعلی در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 18:25 |
ز من مپرس كيَم يا كجا ديار من است |+| نوشته شده توسط هماوعلی در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 18:23 |
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و ما را به مهمانی عشق برد * پر از مهر بودی پر از نور بودم همه شوق بودی همه شور بودم چه خوش لحظه هایی که دزدانه از من نگاهی ربودی و رازی نهفتی پریسا نمی دونم بعد از هفت سال که من انقدر تو رو دوست دارم بعد از ۷۰ سال از دست تو دیوونه میشم کی دستت رو میدی تو دستم دارم آب میشم دیگه طاقتم تموم شد یاد گذشته ها فقط باعث جاری شدن اشکهام میشه دلم به حال خودمون میسوزه که چقدر باید تنهایی بکشیم |+| نوشته شده توسط هماوعلی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 21:0 |
برات متاسفم خوشبخت ترین و خوش شانس ترین
آدم روی زمین تو نیستی پریسا جان منم که تو رو دارم |+| نوشته شده توسط هماوعلی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 20:52 |
وقتی باران بی بهانه می بارد وقتی تو کنارم نیستی
وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار می دهد وقتی غریبانه به تو می اندیشم وقتی صادقانه برای دیدارت اشک می ریزم در میان دلتنگی فریاد می زنم دوستت دارم پریسای گل خوشکل نازم مامان بهار و بنیامین و کوروش و ترانه |+| نوشته شده توسط هماوعلی در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 ساعت 21:2 |
(( به نام هستي بخش )) اي پاك با تو باور كردم كه جهان خالي از آينه پاكي نيست اي همه زيبايي ... اي سبز ... اي باران ... ببار بر من ... حسرت قطره ي زلالي دارم. |+| نوشته شده توسط هماوعلی در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 18:42 |
دوست دارم پریسا جونم |+| نوشته شده توسط هماوعلی در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 ساعت 14:58 |
اي كسي كه بدون تو زندگي را براي لحظه اي هر چند ناچيز هم نمي خواهم اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاري ات معنا مي كنم كاش مي دانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام چگونه با ديدارت بال و پري براي رهايي مي يابد بدون تو برگي در خزان زندگي ام برگي خزان ديده در بهار زندگي ام برگي زرد و خشكيده كه با كوچكترين تلنگري زندگي را بدرود خواهم گفت و رفتنت مانند طوفاني است كه هرگز مرا بر روي شاخه باقي نخواهد گذاشت پس با من بمان......... علي عزيزم : (( سهم من از جهان گوشه اي از قلب پر مهر توست )) |+| نوشته شده توسط هماوعلی در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 14:7 |
زماني كه براي اولين بار طعم عشق را مي چشي و تصوير صداقت را در آينه ي وجودت مي بيني زماني كه صميميت را از صميم قلب احساس مي كني و براي مظلوميت ها اشك مي ريزي آن زمان است كه لحظه هايت ناب ناب سپري مي شود. |+| نوشته شده توسط هماوعلی در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 14:6 |
آیینه های دل تو یکی یکی شکسته شد پنجره های قلب تو یکی یکی بسته شد بازم مثل گدشته ها به آسمونا نگاه کن غصه نخور عزیز من پنجره ها رو باز بکن یک لحظه چشمات تو ببند ببین هنوز دوست دارم شبها که خوابت نمی ره ،منم به یادت بیدارم گریه نکن برای من رسم زمونه همینه من هر شب پیشه تم نگاه تو نمی بینه فقط بخاطرت بیار که زندگی یه فرصت برای اون مسافری که تشنه محبت |+| نوشته شده توسط هماوعلی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 ساعت 23:11 |
آلان دیگه وارد چهارمین سال شدیم ، دفترم رو ورق می زدم برنامه امتحانات م رو دیدم نوشته بودم ادبیات4 25/3/82 یکشنبه ساعت 8 صبح ، نوشته بودم رسم فنی 3 22/3/82 پنجشنبه ساعت 8 صبح و.... آخرین واحد درسی کارآموزی بود دوست دارم یادم بیاد همیشه اون روزها رو تقریبا آخرهای کارآموزی بود همون روزهای ((سلام)) حتما وقتی این رو می خونی یادت میاد ، بعدش هم می خندی یادت هست صبح ها می رفتی باشگاه .... سه سال گذشت چقدر بزرگتر شدیم آدم وقتی یاد گذشته ها می افته بعضی وقتها رو که یادش می یاد ، بغض تو گلوش گیر می کنه ، بعضی ها به خاطرات خوب و بعدش هم گریه خوشحالی بعضی ها هم به خاطرات تلخ و لحظه های بد و جدایی و ناراحتی و .... البته اینا همش خوبه چون هر کدومش تجربه ای برای ماست امشب ساعت 23:05 (10/1/85) داشتم نوار گوگوش رو گوش می دادم یاد اون روزهای تابستون بودم این نوار رو تازه ضبط کرده بودم چه حالی می داد .... وقتی گوش می دادم خیلی به تو نزدیک تر می شدم راستش دوست داشتم یکی بود که همه لحظه های با هم بودن ما رو می نوشت تا همش موندگار بشه بعد ما رو یاد همه اونا می انداخت: گرقتاریهاش،دردسرهاش،خوشحالی هاش،عشقبازی هاش،باهم بودن هاش،بی هم بودن هاش،لحظه های جدایی، لحظه های رسیدن،لحظه های ناراحتی هاش،یا لحظه هایی که گذشت ، یاد اون لحظه هایی که ما رو از هم جدا کردن .... نمی دونم چی دارم می گم نمی دونم اصلا حالم خوبه؟! همش به خاطر این خانومه که عکسش رو دیوار اتاقم ، علیرضا اومده بود تو اتاقم بهش گفتم این عکس کیه؟ می گفت اوما جون (هما جون) نیلوفر شیطون هم که تا حالا تو رو از نزدیک دیده سه سوت آمار تو به مامانی و بابایی و.... رسونده . بعد از ظهر مامان بزرگ و مامان اومدن بالا من پائین بودم میخواستم برم بالا صدای مامان رو شنیدم که داشت به مامان شاهی قاب عکس رو نشون می داد مامان شاهی با تعجب (!) عکس رو نگاه کرد به مامانم گفت ....(10/1/85) آره دیگه خیلی زود و عجیب و سخت و مشکل و بد و تلخ و خوب و شیرین و تنها و با هم و بی هم و غربت و آشنا و گریه و خنده و گذشت و گذشت . امروز 1460 روز رفت و رفت و رفت هر روز محکمتر و مصمم تر شدیم ، چه دور بودیم و چه نزدیک بودیم و چه تنها بودیم و چه با هم بودیم و... هر روز باز هم باهم تر و تر تر و ترین تر خواهد شد. دوست دارم 23:10(10/1/85) |+| نوشته شده توسط هماوعلی در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 ساعت 23:9 |
وقتي تو نيستي، خورشيد تابناك، شايد دگر درخشش خود را، و كهكشان پير گردش خود را از ياد ميبرد. و هر گياه، از رويش نباتي خود، بيگانه مي شود.
و آن پرنده اي، كز شاخه انار پريده، پرواز را، هر چند پر گشوده، - فراموش ميكند .
آن برگ زرد بيد كه با باد، تا سطح رود قصد سفر داشت . قانون جذب و جاذبه را در بسيط خاك مخدوش مي كند .
آنگاه، نيروي بس شگرف، مبهم، نامرئي، نور حيات را، در هر چه هست و نيست، خاموش مي كند.
وقتي تو با مني، گويي وجود من، سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند |+| نوشته شده توسط هماوعلی در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 11:34 |
با خود می اندیشم :
که خوشبختی را هم می توان زیر طاق نمور و قالیچه ی نمدار و غذای ساده هم حس کرد و چشید خوشبختی را می شود در سرخی تربچه ای مزه مزه کرد خوشبختی آن زمانی کامل است که همدلی و همزبانی برقرار باشد وقلب ها بدون حسد و بدبینی بتپد. |+| نوشته شده توسط هماوعلی در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 11:30 |
........... سهراب """""""""""""""""""" عبور بايد كرد . صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد. و من مسافرم ، اي بادهاي همواره! مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد. مرا به كودكي شور آب ها برسانيد. و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد. و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك. و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد. حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد." |+| نوشته شده توسط هماوعلی در جمعه بیست و ششم اسفند 1384 ساعت 11:27 |
|